استان البرزفرهنگیگزارش

روایتی مادرانه از پسری که آرزوی شهادت داشت

مادر شهید یوسف نیازی، در گفتگو با خبرنگار ما از سال‌های زندگی فرزندش، آرزوی شهادت و آخرین دیدارشان پیش از شهادت در جنگ تحمیلی سوم روایت کرد. شهید نیازی از شهدای جنگ تحمیلی سوم است.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی شبکه خبری تحلیلی «تیتر۱»، پشت نام هر شهید، زندگی‌ای جریان دارد که روایت آن، ما را با آرزوها، انتخاب‌ها، رنج‌ها و لحظه‌های ماندگار یک انسان آشنا می‌کند؛ زندگی‌هایی که گاهی ساده و بی‌ادعا آغاز می‌شوند، اما پایانی دارند که نامشان را در حافظه یک ملت ماندگار می‌کند.

شهید یوسف نیازی، متولد اول آذرماه سال ۱۳۶۱، از جمله شهدایی است که به گفته مادرش، از سال‌های کودکی با قرآن، مسجد و مجالس مذهبی مأنوس بود. حضور در پایگاه بسیج، مسئولیت‌پذیری، خوش‌رفتاری با اطرافیان و انتخاب مسیر خدمت در سپاه، بخش‌هایی از زندگی او را شکل داد.

او در زندگی شخصی نیز فراز و نشیب‌هایی را تجربه کرد؛ روزهای دشوار اختلافات خانوادگی و دوری از فرزندان، رنج‌هایی بود که به روایت مادرش، تأثیر عمیقی بر روحیه او گذاشت. با این حال، خانواده از او به‌عنوان مردی آرام، صبور و مهربان یاد می‌کنند؛ کسی که در کنار مسئولیت‌های کاری، از کمک به خانواده و دستگیری از نیازمندان غافل نبود.

شهادت او در شانزدهم اسفندماه، در جریان جنگ تحمیلی سوم، پایانی بر زندگی دنیایی مردی بود که به گفته مادرش، بارها آرزوی شهادت را با اطرافیان در میان گذاشته بود.

خبرنگار ما در گفتگویی تفصیلی با عالم خزایی، مادر شهید یوسف نیازی، پای صحبت‌های او نشسته است تا از سال‌های کودکی و نوجوانی شهید، خاطرات خانوادگی، آخرین دیدار و لحظاتی بشنود که به گفته این مادر، هیچ‌گاه از خاطرش پاک نخواهد شد.

تیتر۱: لطفاً خودتان را معرفی کنید و از روزهای آغاز زندگی مشترک و تولد شهید یوسف نیازی بگویید.

عالم خزایی، مادر شهید یوسف نیازی: من عالم خزایی هستم، متولد سال ۱۳۴۳. سال ۱۳۵۹، زمانی که فقط ۱۵ سال داشتم، با آقای نیازی که پسرعمه‌ام بودند، ازدواج کردم. تنها یک هفته از ازدواجمان گذشته بود که جنگ ایران و عراق آغاز شد و همسرم برای خدمت سربازی به جبهه رفت. وقتی همسرم برگشت، در سال ۱۳۶۱، پسرم یوسف به دنیا آمد. او اولین فرزندم بود.

تیتر۱: از دوران بارداری و تولد یوسف خاطره‌ای دارید که هنوز در ذهنتان مانده باشد؟

مادر شهید: بله، چون اولین فرزندم بود، خاطراتش برایم خیلی عزیز است. دوران بارداری‌ام را به‌خوبی پشت سر گذاشتم و اصلاً احساس سنگینی نمی‌کردم. آن زمان در خانه مادرشوهرم در نهاوند زندگی می‌کردیم. از پله‌ها به‌سرعت بالا و پایین می‌رفتم و احساس نمی‌کردم باردارم. شاید هم به‌خاطر سن کمم بود.

یوسف اول آذرماه سال ۱۳۶۱ به دنیا آمد. از اذان صبح درد زایمانم شروع شد و تا اذان مغرب طول کشید تا به دنیا آمد.

تیتر۱: دوران کودکی و نوجوانی یوسف چگونه گذشت؟

مادر شهید: سال ۱۳۶۳ از ملایر به قم رفتیم و بعد از هشت ماه به تهران آمدیم. یوسف کلاس اول را در تهران خواند و از کلاس دوم به بعد در سرآسیاب درس خواند.

از همان کودکی به قرآن، مسجد و دعا علاقه داشت. با دوستانش به شاه‌عبدالعظیم می‌رفتند و در مجالس سخنرانی حاج منصور شرکت می‌کردند. از نظر اخلاقی هم بچه بسیار آرامی بود. با همسایه‌ها و همکلاسی‌هایش رفتار خوبی داشت و اهل دعوا و درگیری نبود.

به کتابخانه می‌رفت و مسئولیت کتابخانه را هم بر عهده داشت. به‌تدریج که بزرگ‌تر شد، علاقه‌اش به فعالیت‌های مذهبی و نظامی بیشتر شد. در پایگاه بسیج حضور داشت و همراه دوستانش در اردوها و برنامه‌های هفتگی شرکت می‌کرد. شب‌های جمعه هم به هیئت می‌رفت.

بعد از مدتی تصمیم گرفت وارد سپاه شود. دوران خدمت سربازی‌اش را در سپاه گذراند و پس از آن نیز در همین مسیر ماندگار شد.

تیتر۱: شما چه ویژگی‌هایی را در تربیت فرزندتان مهم می‌دانستید؟ فکر می‌کنید چه چیزی باعث شد یوسف تا این اندازه به مسائل دینی پایبند باشد؟

مادر شهید: آن زمان خودم هم سن زیادی نداشتم و شاید خیلی از مسائل تربیتی را نمی‌دانستم، اما همیشه به بچه‌ها می‌گفتم راست بگویند و از راه درست زندگی کنند.

تأکیدم این بود که دروغ نگویند و از همان چیزی که می‌دانند، حرف بزنند. دوست داشتم در زندگی‌شان لقمه حلال باشد و پول حرام وارد خانه نشود.

خودم هم سعی می‌کردم دروغ نگویم تا بچه‌ها از رفتارم یاد بگیرند. یوسف به پدر و مادرش خیلی احترام می‌گذاشت. حتی به خواهر و برادرهایش، از جمله برادر کوچک‌ترش، احترام می‌کرد.

تیتر۱: اگر بخواهید یکی از ویژگی‌های اخلاقی او را که بیش از همه در خاطرتان مانده است، بیان کنید، چه می‌گویید؟

مادر شهید: خیلی خوش‌اخلاق و آرام بود. اگر ناراحت یا عصبانی می‌شد، سکوت می‌کرد و صبوری نشان می‌داد. هیچ‌وقت اهل بی‌احترامی نبود.

بعدها هم که در پایگاه بسیج سرآسیاب مسئولیت داشت، همه از اخلاق خوبش تعریف می‌کردند. همکارانش نیز وقتی به مزارش می‌آمدند، از مهربانی و رفتار خوب او می‌گفتند.

انتخاب همسر؛ آرزوی تشکیل خانواده‌ای مذهبی

تیتر۱: یوسف چه زمانی تصمیم به ازدواج گرفت؟ شما در انتخاب همسر برای او چه معیارهایی داشتید؟

مادر شهید: حدود سه سال پس از اینکه در سپاه مشغول به کار شد، تصمیم گرفت ازدواج کند. من خیلی جست‌وجو کردم تا دختری پیدا کنم که باحجاب، باایمان و از خانواده خوبی باشد.

سرانجام با خانمی ازدواج کرد که مادرش در حوزه درس می‌خواند و خانواده‌شان اهل دین، نماز و روزه بودند. حدود هشت سال زندگی مشترکشان به‌خوبی گذشت، اما بعدها اختلافاتی میانشان به وجود آمد.

تیتر۱: این اختلافات چه تأثیری بر روحیه شهید گذاشت؟

مادر شهید: این مسائل خیلی ناراحتش می‌کرد. یوسف آدمی نبود که به‌راحتی درباره مشکلاتش با دیگران صحبت کند. گاهی به دیوار تکیه می‌داد و در سکوت می‌ماند. می‌گفت: «چرا من؟ چرا زندگی من باید این‌طوری خراب شود؟»

سعی می‌کردیم دلداری‌اش بدهیم و بگوییم افراد دیگری هم مشکلات خانوادگی دارند و او تنها نیست.

به‌تدریج شرایط برایش سخت‌تر شد. از رفتن به مهمانی‌ها خودداری می‌کرد و می‌گفت احساس می‌کند همه به او نگاه می‌کنند و از زندگی‌اش خبر دارند. ما هم سعی می‌کردیم آرامش کنیم و به او بگوییم اطرافیانش او را می‌شناسند و نباید نگران نگاه دیگران باشد.

در ادامه اختلافات، همسرش از او شکایت کرد و ادعاهایی درباره وضعیت روحی‌اش مطرح شد. به گفته من، یوسف به‌دلیل اختلاف بر سر مسائل خانوادگی و اعتقادی تحت فشار قرار گرفته بود و مدتی نیز در بیمارستان بستری شد تا وضعیتش بررسی شود.

در نهایت، پس از حدود ۱۲ سال زندگی مشترک، یک سال پیش از شهادتش و پیش از جنگ ۱۲روزه، از هم جدا شدند.

تیتر۱: دوری از فرزندان چه وضعیتی برای او ایجاد کرده بود؟

مادر شهید: این موضوع یکی از سخت‌ترین مسائل زندگی‌اش بود. در سه سال پایانی، یوسف با ما زندگی می‌کرد و از دوری بچه‌هایش رنج می‌برد. به گفته من، در این مدت امکان دیدار منظم با فرزندانش را نداشت و دیدارهای محدودی هم که اتفاق می‌افتاد، برایش آسان نبود.

ما هم ناراحت می‌شدیم و می‌دیدیم که این شرایط چقدر اذیتش می‌کند. یوسف به بچه‌هایش علاقه داشت و دوری از آن‌ها برایش دردناک بود.

تیتر۱: از آخرین شبی که یوسف را دیدید، برایمان بگویید. آیا آن شب اتفاقی افتاد که بعدها برایتان معنای دیگری پیدا کند؟

مادر شهید: بله، آن شب هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.

غروب تماس گرفت و گفت می‌خواهد شب به خانه بیاید تا حمام کند. وقتی آمد، از آرایشگاه برگشته بود و مستقیم به حمام رفت.

همان موقع پیامی به دستمان رسید که خبر شهادت رضا، پسرعمویم، را اعلام می‌کرد. رضا به لبنان رفته بود و همراه همسر و سه فرزندش به شهادت رسیده بود.

دخترم هم برای افطار خانه ما بود. به بچه‌ها گفتم صبر کنیم یوسف از حمام بیرون بیاید و افطارش را بخورد، بعد خبر را به او بگوییم.

وقتی موضوع را به او گفتیم، خیلی آرام بود. گفت: «مامان، دیگر جنگ است.»

بعد از افطار تصمیم گرفتیم به خانه عمویم در محدوده شاه‌عبدالعظیم برویم. درست هنگام رفتن، لاستیک ماشین همسرم به لبه پله جلوی خانه خورد و ترکید. یوسف اصرار کرد با ماشین خودش برویم. ما قبول نمی‌کردیم، اما آن‌قدر اصرار کرد که بالاخره راه افتادیم.

در مسیر، نمی‌دانستیم بخاری ماشین را چطور روشن کنیم. چند بار با یوسف تماس گرفتیم و او مرحله‌به‌مرحله راهنمایی‌مان کرد تا توانستیم بخاری را روشن کنیم.

حدود ساعت ۱۱ شب به خانه برگشتیم. یوسف هم به طبقه بالا رفت تا استراحت کند. سحر پایین آمد، سحری خورد و رفت. دیگر او را ندیدم.

تیتر۱: پیش از آن شب هم خاطره‌ای از توجه و محبت او به خانواده دارید؟

مادر شهید: همان شب ماشین پدرش را برده بود تعمیرگاه و درست کرده بود تا پدرش برای رفتن به محل کار نگرانی نداشته باشد. وقتی پرسیدیم هزینه‌اش چقدر شده، قبول نکرد پولی بگیرد. گفت: «نذر شهید رضا کردم.»

برادرش هم از او پرسیده بود: «داداش، می‌روی، کی برمی‌گردی؟» یوسف جواب داده بود: «دعا کن دیگر برنگردم، شهید بشوم.»

آن موقع شاید به معنای واقعی حرفش فکر نمی‌کردیم، اما بعد از شهادتش، این جمله برایمان معنای دیگری پیدا کرد.

روزهای نگرانی؛ وقتی تماس‌های همیشگی قطع شد

تیتر۱: خبر شهادت یوسف را چگونه دریافت کردید؟

مادر شهید: جنگ از نهم اسفندماه شروع شده بود. یوسف در روزهای اول مرتب تماس می‌گرفت. چون نمی‌توانست تلفن همراهش را همراه داشته باشد، با تلفن ثابت تماس می‌گرفت؛ یک بار صبح و یک بار هم عصر.

آن روزی که شهید شد، خبری از او نداشتیم. ساعت ۱۱ صبح که همیشه تماس می‌گرفت، زنگ نزد. منتظر ماندیم شاید عصر تماس بگیرد، اما باز هم خبری نشد.

خیلی نگران بودم. ماه رمضان بود و از شدت اضطراب نمی‌توانستم به‌راحتی سحری و افطار بخورم. شب را به‌سختی صبح کردم و باز منتظر تماسش ماندم، اما خبری نشد.

با برادرم که نظامی و ساکن تهران است، تماس گرفتم تا پیگیری کند. مدتی بعد متوجه شد که یوسف شهید شده است. ابتدا به شوهرم گفته بودند آماده شود تا به بیمارستان برویم. من هم فکر می‌کردم شاید زخمی شده باشد، اما ته دلم می‌گفتم حتماً اتفاق دیگری افتاده است.

وقتی گفتند نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم، با زحمت نمازم را خواندم. هنوز دقیق نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. بعد از مدتی خواهرها و برادرهایم آمدند و فهمیدیم یوسف به شهادت رسیده است.

تیتر۱: از نحوه شهادتش چه می‌دانید؟

مادر شهید: بعدها فهمیدم که یوسف همراه ۴۲ نفر دیگر در تونل بوده‌اند و بر اثر شرایط پیش‌آمده، نفسشان گرفته است. جزئیات را همان موقع نمی‌دانستم و بعداً متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است.

یوسف شانزدهم اسفندماه، حدود یک هفته پس از آغاز جنگ، به شهادت رسید.

دیدار کوتاه با نوه‌ها پس از شهادت

تیتر۱: پس از شهادت یوسف، آیا توانستید نوه‌هایتان را ببینید؟

مادر شهید: برای مراسم خاک‌سپاری، همسر سابق یوسف همراه بچه‌ها آمد. آنجا گفت که از یوسف بدی ندیده است.

بعد از آن، تلاش کردیم با بچه‌ها دیدار داشته باشیم. چند بار تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم، اما دیدارها بسیار محدود بود.

یک بار گفتند ساعت هشت شب به خانه پدرم بیایید. گفتم شب برای دیدار بچه‌ها مناسب نیست. بعد قرار شد ساعت پنج عصر برویم.

وقتی رفتیم، حدود ۱۰ دقیقه در حضور بزرگ‌ترها و در حالی که کسی بالای سر بچه‌ها ایستاده بود، توانستیم آن‌ها را ببینیم. این دیدار کوتاه برای ما که دلمان برای بچه‌ها تنگ شده بود، خیلی سخت بود.

بعدها هم تلاش کردیم دوباره آن‌ها را ببینیم، اما همیشه امکانش فراهم نمی‌شد. وقتی درباره بچه‌ها صحبت می‌کنیم، دلتنگی و ناراحتی به سراغمان می‌آید. یوسف هم در زمان حیاتش از این دوری رنج می‌برد.

تیتر۱: آیا فرزندان یوسف از اخلاق و رفتار پدرشان خاطره‌ای برای شما نقل کرده‌اند؟

مادر شهید: فرصت زیادی برای دیدار نداشتیم، اما خودمان می‌دانستیم یوسف چقدر به آن‌ها علاقه داشت. همیشه تلاش می‌کرد در زندگی‌شان حضور داشته باشد و از آن‌ها مراقبت کند. دوری از بچه‌ها برایش آسان نبود.

مهربانی‌ای که حتی افراد غریبه از آن یاد می‌کنند

تیتر1: از همکاران شهید یا افرادی که با او در ارتباط بودند، خاطره‌ای شنیده‌اید که برایتان ماندگار شده باشد؟

مادر شهید: همکارانش به مزارش می‌آمدند و از مهربانی و خوش‌اخلاقی او می‌گفتند. همه از او به‌عنوان فردی خوش‌رفتار یاد می‌کردند.

یک خاطره هم از روز تشییع جنازه‌اش برایم نقل کردند. گفتند خانمی در مراسم بسیار گریه می‌کرد؛ در حالی که خانواده ما او را نمی‌شناختند.

وقتی از او پرسیدند چه نسبتی با شهید دارد، گفته بود هیچ نسبتی با او ندارد، اما یوسف خیلی به او کمک کرده بود و مایحتاجش را به خانه‌اش می‌آورد.

این ماجرا برای من خیلی ارزشمند بود. فهمیدم پسرم حتی بدون اینکه ما خبر داشته باشیم، به افراد نیازمند کمک می‌کرده است.

تیتر۱: آیا در خانه هم اهل کمک کردن بود؟

مادر شهید: بله، خیلی. اگر می‌خواستم بلند شوم و سفره را جمع کنم، خودش بلند می‌شد و کمک می‌کرد. از همان دوران مجردی ظرف می‌شست، خانه را جارو می‌کرد و کارهای خانه را انجام می‌داد. بعد از ازدواج هم به همسرش کمک می‌کرد.

همیشه احترام خانواده را نگه می‌داشت و در برخورد با دیگران مهربان بود. این ویژگی‌ها فقط مربوط به محیط خانه نبود؛ اطرافیانش هم او را به همین اخلاق می‌شناختند.

تیتر۱: آیا یوسف وصیت‌نامه‌ای داشت؟ از آرزوی شهادت با شما صحبت کرده بود؟

مادر شهید: بله، در سال ۱۴۰۲ وصیت‌نامه نوشته بود؛ پیش از آنکه از همسرش جدا شود.

درباره آرزوی شهادت، مستقیم خیلی با من صحبت نمی‌کرد، اما پیش دیگران می‌گفت برایم دعا کنید شهید شوم.

تیتر۱: آیا بعد از شهادتش او را در خواب دیده‌اید؟

مادر شهید: دو بار خوابش را دیده‌ام، اما خواب‌هایم کوتاه بوده است.

یک بار از در وارد شد، در را باز کرد، به من سلام داد و با هم روبوسی کردیم. بعد بیدار شدم.

بار دیگر در خواب در را باز کرد و گفت مهمان داریم و کسی دارد می‌آید؛ انگار همکارانش بودند. من بلند شدم خانه را مرتب کنم. دیدم در خانه‌ای هستم که حدود ۵۰ سال پیش در آن زندگی می‌کردیم. شروع کردم به مرتب کردن خانه که از خواب بیدار شدم.

تیتر۱: آیا با یوسف به سفر هم رفته بودید؟

مادر شهید: بله، یک بار در سال‌های اخیر، بعد از اینکه از همسرش جدا شده بود و با ما زندگی می‌کرد، با هم به کربلا رفتیم. البته جزئیات زیادی از آن سفر در خاطرم نمانده است، اما بودن در کنار او برایم خاطره‌ای عزیز است.

آخرین پیام یک مادر به فرزند شهیدش

تیتر۱: اگر بخواهید امروز با یوسف صحبت کنید، چه می‌گویید؟ چه چیزی بیش از همه از او در ذهن و قلبتان باقی مانده است؟

مادر شهید: یوسف بچه بسیار خوبی بود. همیشه به پدر و مادر، خواهر و برادرش احترام می‌گذاشت. آرام، خوش‌اخلاق و مهربان بود و هیچ‌وقت دوست نداشت کسی را ناراحت کند.

من از او جز خوبی چیزی ندیدم. حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش سعی می‌کرد با سکوت و صبوری مشکلاتش را تحمل کند.

بیشتر از همه، مهربانی‌اش در خاطرم مانده است؛ اینکه در خانه کمک می‌کرد، به فکر پدرش بود و به افراد نیازمند کمک می‌کرد، بی‌آنکه انتظار تشکر داشته باشد.

یوسف برای من فقط یک فرزند نبود؛ بخشی از زندگی و خاطراتم بود. دلتنگش هستم و جای خالی‌اش همیشه احساس می‌شود.

تیتر۱: در پایان، اگر نکته‌ای باقی مانده که دوست دارید درباره شهید یوسف نیازی گفته شود، بفرمایید.

مادر شهید: دوست دارم همه او را با اخلاق خوبش به یاد بیاورند. همکارانش هم همین را می‌گفتند؛ اینکه آدم مهربانی بود و به دیگران کمک می‌کرد.

یوسف به راهی که انتخاب کرده بود اعتقاد داشت و همیشه آرزوی شهادت می‌کرد. امیدوارم خداوند او را با شهدا محشور کند و به ما هم صبر بدهد.

مزار شهید یوسف نیازی در گلزار شهدای ملارد قرار دارد.

الهه ملاحسینی _ تیتر۱

انتهای خبر/

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا