استان البرز

«رسول» ابرمردی که از پشت لانچر جاودانه شد

مینا قیاسوند، همسر شهید رسول مالمیر، از سال‌های زندگی مشترک، مهربانی‌های همسرش با خانواده، دلبستگی او به اهل‌بیت(ع) و روزهای سخت پس از شهادت روایت می‌کند.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی شبکه خبری تحلیلی «تیتر۱»؛ مینا قیاسوند، همسر شهید رسول مالمیر از شهدای جنگ تحمیلی سوم، شهیدی که به همراه یارانش در پای لانچر در تونل به شهادت رسید، از روزهای زندگی مشترک با همسرش می‌گوید؛ از آشنایی و ازدواجی که در سال ۱۳۸۸ شکل گرفت تا سال‌هایی که با تولد سه فرزند، خاطرات مشترک‌شان رنگ و بوی دیگری گرفت. او از رسول به‌عنوان مردی مهربان، صبور، دلسوز و مهمان‌نواز یاد می‌کند؛ مردی که در خانه همراه همسرش بود، برای فرزندانش وقت می‌گذاشت و دل‌بسته اهل‌بیت(ع) و هیئت بود.

تیتر۱: لطفاً خودتان را معرفی کنید.

قیاسوند: بسم‌الله الرحمن الرحیم. مینا قیاسوند هستم، همسر شهید رسول مالمیر.

تیتر۱: چه سالی متولد شده‌اید و چه زمانی با شهید آشنا شدید؟

قیاسوند: متولد سال ۱۳۷۲ هستم و سال ۱۳۸۸ با رسول آشنا شدم و ازدواج کردیم. آن زمان من ۱۷ ساله و رسول ۲۱ ساله بود.

تیتر۱: آشنایی شما چگونه شکل گرفت؟

قیاسوند: آشنایی ما تقریباً به شکل سنتی بود، اما نمی‌خواستیم همه چیز کاملاً سنتی پیش برود. در مراسم بله‌برون خواهرزاده‌ام که همسر شهید جواد مالمیر بود، مادر ایشان و مادر همسرم من را دیدند و درباره‌ام صحبت کردند. خانواده‌ها نیز از قبل با یکدیگر آشنایی و فامیلی داشتند.

بعد از صحبت‌های اولیه، خانواده رسول برای خواستگاری آمدند. با هم نشستیم و صحبت کردیم و درباره زندگی و خودمان حرف زدیم. یکی از چیزهایی که آن زمان مطرح شد، مأموریت رسول و احتمال زندگی در مشهد بود.

من هم گفتم دوری از خانواده شاید سخت باشد، اما وقتی آدم در کنار امام رضا(ع) باشد، غربت را کمتر احساس می‌کند؛ به‌خصوص اینکه امام رضا(ع) خودشان غریب بودند.

تیتر۱: زندگی در مشهد برای شما چطور بود؟

قیاسوند: حدود دو سال آنجا زندگی کردیم و واقعاً دوران خوبی بود. اصلاً احساس غریبی نمی‌کردم. هر روز که از خواب بیدار می‌شدیم، به حرم امام رضا(ع) می‌رفتیم و نماز ظهر و مغرب را آنجا می‌خواندیم. اگر رسول شیفت بود، نبود؛ اما وقتی خانه بود، با هم هماهنگ می‌کردیم که برای نماز مغرب به حرم برویم.

دو سال خیلی زود گذشت. وقتی قرار شد از مشهد برگردیم، آخرین لحظات هم در حرم بودیم و خیلی گریه کردیم؛ چون به آن فضا و حال‌وهوای حرم عادت کرده بودیم.

تیتر۱: مهم‌ترین ملاک شما برای ازدواج با رسول چه بود؟

قیاسوند: ایمان و راستگویی برایم خیلی مهم بود. از طرفی خانواده‌ها تحقیق کرده بودند و چون با هم فامیل بودیم، خواهرم و دامادم هم رسول را می‌شناختند. خانواده خیلی از او تعریف می‌کردند و در چهره‌اش هم می‌شد خیلی چیزها را دید.

تیتر۱: حاصل زندگی مشترک شما چند فرزند است؟

قیاسوند: سه فرزند داریم؛ امیرحسین ۱۳ ساله، زینب ۱۱ ساله و فاطمه که هفت‌ماهه است. فاطمه هنگام شهادت پدرش تنها ۴۰ روز داشت.

تیتر۱: رسول در خانه و در کنار فرزندان چطور بود؟

قیاسوند: بزرگ کردن بچه‌ها همیشه سختی‌های خودش را دارد، اما من تنها نبودم. رسول در کنارم بود و کمکم می‌کرد. وقتی از سر کار می‌آمد، با وجود خستگی، اگر می‌دید من کار و مشغله زیادی دارم، بچه‌ها را نگه می‌داشت، با آنها بازی می‌کرد یا کارهایی را که لازم بود انجام می‌داد.

با امیرحسین کشتی می‌گرفت، فوتبال و والیبال بازی می‌کرد و با زینب هم وقت می‌گذاشت. حتی اگر زینب امتحان قرآن داشت، قرآن را می‌آورد و با او تمرین می‌کرد. از همه لحاظ حواسش به بچه‌ها بود.

تیتر۱: از سفرهایی که با هم داشتید، خاطره خاصی دارید؟

قیاسوند: رسول خیلی خوش‌سفر بود. در سفر زیاد می‌گفت و می‌خندید و با شوخی و خنده با هم صحبت می‌کردیم. سفرهای ما معمولاً خیلی پرهزینه نبود، اما دست‌ودلباز بود و اگر بچه‌ها یا من چیزی می‌خواستیم، برایمان می‌خرید.

بهترین سفرمان کربلا بود. دو سال با هم برای پیاده‌روی اربعین به کربلا رفتیم و خاطرات خیلی خوبی داریم.

یک بار در مسیر کربلا کوله‌پشتی‌ام سنگین شده بود و به او گفتم: «خیلی سخت شده، کمرم درد گرفته.» گفت: «بده من بگیرم.» کوله را از من گرفت و خودش به دوش انداخت و به مسیر ادامه دادیم. این رفتارها شاید ساده به نظر برسد، اما برای من ماندگار شده است.

تیتر۱: جایی هم بود که دوست داشته باشید با هم بروید اما فرصت نشد؟

قیاسوند: تقریباً همه‌جا رفتیم؛ مشهد و کربلا را با هم تجربه کردیم. اگر رسول بود، دوست داشتیم به مکه هم برویم، اما این فرصت برایمان پیش نیامد.

تیتر۱: رسول در زمان ناراحتی یا عصبانیت چه رفتاری داشت؟

قیاسوند: ناراحتی زیاد بین ما پیش نمی‌آمد. اگر از موضوعی ناراحت می‌شد، می‌گفت و درباره‌اش صحبت می‌کردیم تا مشکل حل شود. اگر هم عصبانی می‌شد، معمولاً به یک جای خلوت می‌رفت؛ داخل اتاق یا بیرون از خانه، تا آرام شود و بعد برمی‌گشت.

تیتر۱: اگر بخواهید رسول را با یک ویژگی معرفی کنید، چه می‌گویید؟

قیاسوند: مهربانی. واقعاً مهربان بود. هر کاری از دستش برای من برمی‌آمد انجام می‌داد و به حرفم احترام می‌گذاشت. هیچ‌وقت احساس نمی‌کردم حرف من برایش اهمیتی ندارد.

دیگران هم همیشه از صبوری، مهمان‌نوازی و دلسوزی او می‌گویند. هر کاری از دستش برمی‌آمد برای دیگران انجام می‌داد.

تیتر۱: الگوی شهید در زندگی چه کسی بود؟

قیاسوند: راه امام حسین(ع) و اهل‌بیت(ع) برایش خیلی مهم بود. به هیئت علاقه زیادی داشت و همیشه در این مسیر حضور داشت. مداحی را دوست داشت و برای امام حسین(ع) می‌خواند.

در کارهای هیئت هم مسئولیت‌پذیر بود؛ از هماهنگی مداح گرفته تا چای‌ریزی، نصب بنر و هر کاری که لازم بود. همیشه می‌گفت: «من به خاطر امام حسین(ع) این کار را می‌کنم.»

معمولاً هم همراه شهید جواد مالمیر بود. این دو نفر خیلی با هم بودند.

تیتر۱: بزرگ‌ترین آرزوی رسول چه بود؟

قیاسوند: فکر می‌کنم شهادت آرزویش بود، اما هیچ‌وقت مستقیم نمی‌گفت که می‌خواهم شهید شوم. وقتی صحبت‌های حضرت آقا را گوش می‌کردیم، می‌گفت ایشان فرموده‌اند که باید برای کشور کار کنیم و هنوز به سنی نرسیده‌ایم که هر روز به شهادت فکر کنیم؛ باید کار کنیم و وقتی سنمان بالا رفت، آن زمان به شهادت فکر کنیم.

تیتر۱: چگونه از شهادت رسول باخبر شدید؟

قیاسوند: یکی از خواهرهایم خبر داد. من و خواهرزاده‌ام کنار هم بودیم که خواهرم با او تماس گرفت و گفت اتفاقی افتاده و آنجا را زده‌اند و دیگر امکان خروج ندارند.

ما باور نمی‌کردیم. می‌گفتیم جای آنها امن است و خودشان همیشه می‌گفتند نگران نباشید، اینجا امن است و اتفاقی نمی‌افتد. برایمان خیلی سخت بود که باور کنیم چنین اتفاقی افتاده است.

بعداً درباره نحوه شهادتش گفتند که پای لانچر بوده و قصد شلیک داشته که مورد اصابت قرار گرفته است.

تیتر۱: بعد از شهادت، آیا حضور رسول را در زندگی‌تان احساس می‌کنید؟

قیاسوند: بله، واقعاً احساسش می‌کنم. حالا که تنها هستم، خیلی وقت‌ها احساس می‌کنم کنارم است. وقتی مشکلی پیش می‌آید، با او حرف می‌زنم؛ انگار همان‌طور که قبلاً با او صحبت می‌کردم، حالا هم با او حرف می‌زنم و آرام می‌شوم.

وقتی دلتنگ می‌شوم و گریه می‌کنم، با او حرف می‌زنم. انگار خودش آمده و حضورش را حس می‌کنم و به خودم می‌گویم باید آرام باشم.

تیتر۱: همکارانش درباره او چه می‌گویند؟

قیاسوند: همکارانش می‌گویند کارش واقعاً مهم بود. می‌گفتند در محل کار «آچارفرانسه» بود و اگر خودش نبود، خیلی از کارها درست پیش نمی‌رفت.

حتی وقتی خانه بود، مرتب با او تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند فلان کار را چطور انجام بدهند یا مشکل پیش‌آمده را چگونه حل کنند. می‌گفتند در محل کار همه‌کاره بود.

تیتر۱: دلتنگی بچه‌ها را چطور مدیریت می‌کنید؟

قیاسوند: با آنها حرف می‌زنم و گاهی بیرون می‌رویم و صحبت می‌کنیم. اما هر مسیری که برویم، باز به همان نقطه برمی‌گردیم. دوباره یاد رسول می‌افتیم و گریه می‌کنیم. گاهی احساس می‌کنم تا گریه نکنیم، آرام نمی‌شویم. با هم گریه می‌کنیم و بعد آرام‌تر می‌شویم.

بیشتر از همه به فاطمه فکر می‌کنم؛ اینکه وقتی بزرگ شد چه چیزی به او بگویم؟ چطور برایش تعریف کنم پدرش چه کسی بود و چه اتفاقی برایش افتاد؟ امیدوارم وقتی بزرگ شد، آن‌قدر قدرت داشته باشد که بتوانم برایش از پدرش بگویم.

تیتر۱: از شهید چه یادگاری‌هایی برایتان مانده است؟

قیاسوند: انگشترش، پیراهن مشکی‌ای که با آن به کربلا می‌رفت، چفیه و پلاکش برایم مانده است. پلاکش را بعد از شهادت برایم آوردند.

تیتر۱: اگر بخواهید رسول مالمیر را در یک جمله معرفی کنید، چه می‌گویید؟

قیاسوند: مردی واقعاً مهربان و از خودگذشته بود. برای همه دلسوزی می‌کرد. با بچه‌ها خیلی شوخی می‌کرد و با من هم زیاد شوخی و خنده داشت. واقعاً در فامیل کسی مثل او ندیده‌ام.

همه چیز از او برایم خاطره شده است؛ رفتارهایش، حرف‌هایش و کارهایی که انجام می‌داد. خصوصیاتش آن‌قدر زیاد و باارزش است که نمی‌توانم همه را در چند کلمه بگویم.

تیتر۱: اگر همین حالا می‌توانستید یک جمله به رسول بگویید، چه می‌گفتید؟

قیاسوند: می‌گویم: «خیلی دوستت دارم، عزیزم. دلم برایت تنگ شده.»

الهه ملاحسینی _ تیتر۱

انتهای خبر/

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا