
به گزارش شبکه خبری تحلیلی «تیتر۱»، امیرحسین تشکری، مدرس دانشگاه و تحلیلگر مسائل سیاسی، طی یادداشتی نوشت: مجمع عمومی سازمان ملل، اگرچه در ظاهر تریبون سخنرانی دولتهاست، اما در واقع صحنهای برای بازنمایی قدرت، صورتبندی روایتها و سنجش اراده سیاسی کشورهاست. دولتها در این تریبون صرفاً سخن نمیگویند؛ آنان میکوشند تصویری را که جهان از موقعیت، قدرت و آینده آنان دارد، شکل دهند و بر نحوه فهم دیگران از جایگاه خود اثر بگذارند.
از این منظر، سخنرانی رئیسجمهور ایران در هشتادویکمین نشست مجمع عمومی سازمان ملل را باید در متن واقعیتی بزرگتر خواند: ایرانِ امروز، ایرانِ پیش از جنگ نیست.
جنگی که آمریکا و اسرائیل با هدف وارد کردن ضربهای تعیینکننده به جمهوری اسلامی آغاز کردند، نهتنها به یک پیروزی سریع و کمهزینه برای مهاجمان منتهی نشد، بلکه به بحرانی چندلایه در سطح منطقه تبدیل شد؛ بحرانی که از تهران تا هرمز، از لبنان تا یمن و از خلیج فارس تا بابالمندب امتداد یافته است. حتی برخی تحلیلهای راهبردی غربی نیز اذعان کردهاند که اهداف اعلامشدهای همچون تغییر نظام سیاسی ایران و نابودی کامل توان موشکی و هستهای جمهوری اسلامی تحقق نیافته و جنگ، جایگاه ایران و ساختار امنیتی خلیج فارس را وارد مرحلهای تازه کرده است.
در چنین شرایطی، سخنرانی رئیسجمهور ایران را نمیتوان با مترِ سخنرانیهای معمول رؤسای جمهور سنجید. این بار پشت تریبون سازمان ملل، رئیسجمهور کشوری ایستاده بود که ماههاست زیر فشار مستقیم نظامی و اقتصادی قرار دارد، اما ساختار سیاسی آن پابرجا مانده، ظرفیت موشکی و بازدارندگی آن همچنان موضوع محاسبات قدرتهای بزرگ است و جغرافیای منطقهای آن، از هرمز تا عمق شامات و دریای سرخ، همچنان در معادلات امنیتی جهان نقش دارد.
اما درست در همین نقطه، یک نقد جدی نیز متوجه سیاست داخلی دولت است: اگر جنگ اخیر یک درس روشن داشته باشد، آن درس این است که دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت، تضمینکننده امنیت نیست؛ و مذاکره نباید به جای راهبرد، خودِ راهبرد تلقی شود.
مسئله اصلی نطق رئیسجمهور: دیپلماسی یا قدرت؟
رئیسجمهور در سازمان ملل تلاش کرد نشان دهد ایران نه از جنگ میهراسد و نه از گفتگو گریزان است. او تأکید کرد ایران برای دفاع از خود به قدرت نظامی نیاز دارد و قصد حمله به کشورهای دیگر را ندارد؛ همزمان گفت تهران برای گفتگو بر پایه برابری آماده است، اما «زبان زور» را نمیپذیرد.
این بخش از سخنان رئیسجمهور، در ذات خود، حامل یک پیام مهم است: مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که طرف مقابل بداند گزینه تحمیل ارادهاش، بدون هزینه نخواهد بود.
اما درست در همینجا باید میان «دیپلماسی بهعنوان ابزار» و «مذاکره بهعنوان غایت» تفاوت گذاشت.
یکی از نقدهای جدی به رویکرد دولت آن است که طی ماههای گذشته، وزن سیاسی مذاکره با آمریکا در ادبیات رسمی بیش از اندازه برجسته شده است؛ در حالی که تجربه همین جنگ نشان داد حتی در شرایطی که کانالهای مذاکره و پیامرسانی فعال بودهاند، امکان تبدیل گفتگو به فشار نظامی از سوی واشنگتن منتفی نبوده است.
رئیسجمهور اکنون خود، در مصاحبهای با الجزیره که ۲۶ سپتامبر منتشر شد، از «بیاعتمادی» به طرف آمریکایی سخن گفته و تصریح کرده است که مذاکرات قبلی با حمله و تحریم دنبال شدهاند.
این واقعیت باید به یک درس سیاستگذاری تبدیل شود: دیپلماسی باید محصول قدرت باشد، نه جایگزین قدرت.
مذاکره اگر بتواند تحریم را بردارد، جنگ را متوقف کند، حقوق ایران را تثبیت کند و امنیت کشور را افزایش دهد، ابزار سیاست خارجی است؛ اما اگر به امیدی دائمی تبدیل شود که قرار است همه مسائل کشور را از بیرون حل کند، آنگاه ابزار، جای خود را به توهم میدهد.
تاریخ معاصر ایران، بهویژه تجربه توافق هستهای و تحولات پس از آن، نشان داده است که تضمینهای سیاسی، بدون سازوکارهای واقعی قدرت و ضمانت اجرا، در برابر تغییر محاسبات قدرتهای بزرگ آسیبپذیرند.
از همین رو، نطق پزشکیان هر اندازه که بر مذاکره تأکید میکند، پیام مهمتری نیز در خود دارد؛ پیامی که شاید باید بسیار جدیتر از خودِ مذاکره شنیده شود: ایران زمانی میتواند مذاکره کند که بتواند «نه» بگوید و این «نه» را دیپلماتها تولید نمیکنند؛ صنعت، فناوری، اقتصاد مقاوم، انسجام داخلی، قدرت نظامی، عمق راهبردی و ظرفیت منطقهای کشور تولید میکنند.
جنگی که محاسبه واشنگتن را به چالش کشید
در ارزیابی جنگ اخیر نیز باید از شعار فاصله گرفت و به اهداف اعلامشده طرفین نگاه کرد.
اگر هدف آمریکا و اسرائیل صرفاً وارد کردن خسارت به ایران بود، طبیعتاً میتوان از موفقیتهای نظامی آنان سخن گفت؛ اما اگر اهداف راهبردی بزرگتری همچون تغییر ساختار سیاسی ایران، از بین بردن ظرفیت موشکی و هستهای و تحمیل نظم امنیتی جدید دنبال میشد، ارزیابی بسیار پیچیدهتر خواهد بود.
تحلیل چتمهاوس (Chatham House) پیش از این تصریح کرده بود که آمریکا و اسرائیل، با وجود دستاوردهای نظامی، به اهداف راهبردی همچون تغییر نظام و نابودی توان موشکی و هستهای ایران دست نیافتهاند. همین تحلیل همچنین از احتمال فرسایش برتری آمریکا در نظم امنیتی خلیج فارس و بازنگری کشورهای عربی در معماری امنیتی خود سخن گفته است.
بنابراین شاید تعبیر دقیقتر از «پیروزی» یا «شکست» این باشد: جنگ نتوانست معادله قدرت منطقه را بهسادگی و به آن شکلی که واشنگتن و تلآویو میخواستند، بازنویسی کند، این تمایز بسیار مهم است.
ایران خسارت دیده است؛ هزینه انسانی و اقتصادی سنگینی پرداخته؛ زیرساختهایش هدف حمله قرار گرفته و فرماندهان و چهرههای بلندپایهای را از دست داده است. بنابراین سخن گفتن از جنگ بدون دیدن این هزینهها، تحلیل نیست.
اما از سوی دیگر، قدرتهای مهاجم نیز نتوانستند با یک عملیات کوتاه، ایران را از صحنه منطقهای حذف کنند. جنگ طولانی شد، جبههها گسترش یافت، بازار انرژی تحت فشار قرار گرفت و مسئله هرمز به یکی از مهمترین متغیرهای اقتصاد جهانی تبدیل شد. گزارشهای تحلیلی از عبور بیش از یکپنجم محمولههای نفت و گاز جهان از این آبراه، پیش از جنگ، خبر میدهند. این یعنی ایران، حتی زیر فشار، همچنان از یک وزن ژئوپلیتیکی برخوردار است.
هرمز؛ جایی که جغرافیای ایران به قدرت سیاسی تبدیل میشود
شاید مهمترین بخش نطق پزشکیان، نه اشاره به مذاکره، بلکه سخنان او درباره تنگه هرمز بود.
او اعلام کرد ایران اجازه نخواهد داد حق کشتیرانی، حتی در آبهای خود، از آن گرفته شود و بر ضرورت ساختن امنیت منطقه توسط کشورهای منطقه تأکید کرد. این جمله را باید بسیار فراتر از یک موضع تاکتیکی درباره یک آبراه خواند. هرمز برای ایران فقط یک تنگه نیست؛ یک واقعیت ژئوپلیتیکی است.
کشوری که در شمال خلیج فارس قرار گرفته و بر یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان اشراف جغرافیایی دارد، نمیتواند در معماری امنیت منطقهای صرفاً «موضوع امنیت» باشد؛ ایران ناگزیر یکی از سازندگان امنیت منطقه است. در همینجا تفاوت میان ایران و بسیاری از بازیگران منطقهای آشکار میشود.
برخی کشورهای منطقه امنیت خود را به حضور قدرتهای فرامنطقهای گره زدهاند؛ ایران اما به دلیل جغرافیا، جمعیت، عمق سرزمینی، توان نظامی، منابع انرژی و ظرفیتهای منطقهای، نمیتواند و نباید صرفاً مصرفکننده نظم امنیتی طراحیشده در واشنگتن باشد.
حتی چتمهاوس نیز در تحلیل خود از جنگ نوشته است که کشورهای عربی خلیج فارس احتمالاً معماری امنیتی خود را بازنگری خواهند کرد، هرچند همچنان به نظام امنیتی آمریکا متکی باقی خواهند ماند.
این همان نقطهای است که جمهوری اسلامی میتواند یک پرسش تاریخی را پیش روی منطقه بگذارد: اگر آمریکا نتواند حتی در بزرگترین بحران امنیتی منطقه، امنیت مطلوب خود را بدون جنگ طولانی تضمین کند، آیا زمان آن نرسیده است که امنیت خلیج فارس از «امنیت نیابتی» به «امنیت منطقهای» منتقل شود؟
پاسخ این پرسش البته به رفتار همه کشورهای منطقه بستگی دارد، نه صرفاً ایران.
یمن؛ جغرافیایی که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت
اما داستان آینده منطقه فقط در هرمز نوشته نمیشود.
آن سوی شبهجزیره عربستان، بابالمندب و یمن به حلقهای مهم در زنجیره قدرت منطقهای تبدیل شدهاند.
تحولات اخیر یمن نشان داده است که معادله امنیتی خاورمیانه دیگر فقط میان دولتهای رسمی و ارتشهای کلاسیک تعیین نمیشود. بازیگران غیردولتی نیز توانستهاند بر مسیرهای دریایی، تجارت جهانی و محاسبات نظامی قدرتهای بزرگ اثر بگذارند.
تحلیلهای امنیتی اخیر از تهدید حوثیها برای هدف قرار دادن منافع آمریکا و متحدانش در صورت حمله به مواضع آنان یا حمایت نظامی از عربستان خبر دادهاند و همزمان تأکید کردهاند که آنان بابالمندب را یک خط قرمز میدانند.
این تحول یک پیام بزرگتر دارد: قدرت در خاورمیانه دیگر فقط قدرتِ داشتن ناو هواپیمابر نیست؛ قدرت، توانایی اثرگذاری بر هزینههای حضور قدرتهای بزرگ است. اینجاست که باید مفهوم «توان تأثیرگذاری راهبردی» را دوباره فهم کرد. تأثیرگذاری راهبردی فقط به کیلومتر و وسعت سرزمینی محدود نمیشود.
گاهی یک تنگه، یک گذرگاه دریایی، یک شبکه ارتباطی، یک ظرفیت موشکی، یک متحد منطقهای یا یک بازیگر محلی میتواند عمقی ایجاد کند که محاسبات قدرتهای بزرگ را تغییر دهد.
اما یک هشدار جدی برای دولت!
با همه این تحولات، نباید از یک خطای خطرناک نیز عبور کرد: قدرت منطقهای اگر با حکمرانی اقتصادی، انسجام داخلی و سیاست خارجی هوشمند همراه نشود، میتواند بهجای فرصت، به فرسایش تبدیل شود.
ایران نمیتواند تمام ظرفیت خود را صرف مدیریت بحران خارجی کند و همزمان از مشکلات اقتصادی، بهرهوری پایین، ناترازیها، ضعف سرمایهگذاری و مسائل اجتماعی غفلت کند. این دقیقاً همان جایی است که نقد منصفانه دولت پزشکیان ضرورت پیدا میکند.
دولت باید از تجربه جنگ یک نتیجه روشن بگیرد: کشور برای ایستادگی در برابر فشار خارجی فقط به موشک نیاز ندارد؛ به اقتصاد قدرتمند، شبکه انرژی پایدار، حکمرانی کارآمد، تولید رقابتی، سرمایه اجتماعی و دیپلماسی چندلایه نیز نیاز دارد.
اگر دولت همه توان سیاسی خود را صرف باز کردن یک مسیر مذاکره با واشنگتن کند، اما همزمان ظرفیتهای درونی کشور را به اندازه کافی فعال نکند، در واقع بخشی از درس جنگ را نادیده گرفته است.
ایران برای آنکه در مذاکرات آینده ـ اگر و هنگامی که مذاکرهای شکل گرفت ـ دست بالا را داشته باشد، باید پیش از هر چیز قدرت چانهزنی واقعی خود را افزایش دهد و قدرت چانهزنی از نیویورک آغاز نمیشود؛ از تهران آغاز میشود.
جهان عرب پس از جنگ؛ نه دشمن دیروز، نه متحد فردا
تحولات اخیر همچنین یک واقعیت مهم را به کشورهای عربی خلیج فارس تحمیل کرده است.
آنان از یک سو به آمریکا وابستگی امنیتی دارند و نمیتوان انتظار داشت که به سرعت از این ساختار خارج شوند؛ از سوی دیگر، تجربه جنگ نشان داده است که حضور آمریکا الزاماً به معنای مصونیت کامل از تبعات جنگ نیست.
از این منظر، کشورهای عربی احتمالاً به سمت نوعی موازنهگری چندجانبه حرکت خواهند کرد: حفظ پیوندهای امنیتی با آمریکا، تعمیق روابط اقتصادی با چین و در عین حال مدیریت رابطه با ایران. این امر لزوماً به معنای چرخش کامل آنان به سوی تهران نیست؛ حتی منابع تحلیلی غربی نیز چنین چرخشی را بعید میدانند. اما میتواند به معنای آن باشد که کشورهای منطقه بیش از گذشته، ایران را بهعنوان واقعیتی غیرقابل حذف از معادله امنیت خلیج فارس محاسبه کنند. این برای جمهوری اسلامی یک فرصت است، اما فرصتی بدون شرط نیست.
تهران اگر میخواهد از «قدرت» به «نظمسازی» برسد، باید به همسایگان نشان دهد که قدرت ایران الزاماً به معنای ناامنی آنان نیست. قدرت پایدار، آن قدرتی است که دیگران را وادار به پذیرش وجود خود میکند، نه لزوماً وادار به ترس دائمی از خود.
ایرانِ فردای پس از جنگ
آینده خاورمیانه را نباید با سادهسازیهایی همچون «آمریکا رفت» یا «ایران همهچیز را به دست گرفت» تحلیل کرد. آمریکا در واقعیت امر کماکان حائز قدرتی، اگرچه تخریبشده اما فینفسه موجود، در منطقه است؛ پایگاهها، توان دریایی، قدرت اقتصادی، شبکه متحدان و ظرفیت فناوری آن همچنان از بین نرفته است. اما آنچه جنگ اخیر آشکار کرده، چیز دیگری است: قدرت آمریکا در خاورمیانه دیگر معادل قدرت مطلق آمریکا نیست. واشنگتن میتواند جنگ آغاز کند؛ اما تضمین اینکه جنگ دقیقاً مطابق طراحی اولیه پایان یابد، مسئله دیگری است.
اسرائیل میتواند ضرباتی وارد کند؛ اما تبدیل ضربه نظامی به یک نظم سیاسی پایدار، موضوعی کاملاً متفاوت است. و ایران میتواند تحت فشار قرار گیرد؛ اما حذف قدرت ایران از معادله منطقهای، بسیار دشوارتر از ضربه زدن به زیرساختهای آن است.
در چنین شرایطی، یمن اهمیت تازهای پیدا میکند. هرمز اهمیت تازهای پیدا میکند. لبنان اهمیت تازهای پیدا میکند. و مهمتر از همه، خودِ ایران بهعنوان ستون جغرافیایی، جمعیتی و نظامی منطقه، دوباره در مرکز معادله قرار میگیرد.
اگر این روند ادامه پیدا کند، خاورمیانه احتمالاً نه به سوی یک هژمونی جدید، بلکه به سمت نظمی چندقطبی، پرتنش و سیال حرکت خواهد کرد؛ نظمی که در آن آمریکا همچنان یکی از بازیگران این سناریو است، اما دیگر تنها بازیگر تعیینکننده نیست.
در چنین نظمی، یمن میتواند بر بابالمندب اثر بگذارد، ایران بر هرمز اثر بگذارد، ترکیه بر شمال سوریه اثر بگذارد، رژیم صهیونی همچنان یاغیگری قابل توجهی داشته باشد و عربستان و دیگر کشورهای عربی بکوشند میان این قطبها توازن برقرار کنند.
و این دقیقاً همان نقطهای است که دولت جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم تاریخی خود را بگیرد:
آیا میخواهد صرفاً یک قدرت مقاوم در برابر فشار باشد، یا میخواهد به یک قدرت نظمساز تبدیل شود؟
اولی با موشک و بازدارندگی ممکن است؛ دومی به اقتصاد، فناوری، انسجام اجتماعی، دیپلماسی هوشمند، قدرت نظامی و ابتکار منطقهای بهطور همزمان نیاز دارد.
از این منظر، مهمترین پیام جنگ اخیر برای سیاست داخلی ایران شاید این باشد که کشور نباید میان «مقاومت» و «توسعه» یکی را انتخاب کند؛ مقاومت بدون توسعه فرسوده میشود و توسعه بدون قدرت، در نخستین بحران بزرگ خارجی آسیبپذیر خواهد بود.
و شاید مهمترین پیام برای دولت پزشکیان نیز همین باشد: مذاکره میتواند ابزار باشد؛ دیپلماسی میتواند در کنار میدان اثرگذار باشد؛ اما قدرت، پشتوانه همه اینها است.
ایران امروز اگر میخواهد در نظم آینده خاورمیانه نقش تعیینکننده داشته باشد، نباید چشم به این داشته باشد که واشنگتن چه زمانی حاضر به مذاکره میشود. باید کاری کند که واشنگتن، ریاض، آنکارا، پکن، مسکو و بروکسل، هر کدام هنگام محاسبه آینده منطقه، ناگزیر باشند ایران را در معادله خود وارد کنند.
این تفاوت میان «کشوری که درباره آیندهاش مذاکره میشود» و «کشوری که درباره آینده منطقه بدون حضور او نمیتوان تصمیم گرفت» است و شاید مهمترین حقیقت ژئوپلیتیک خاورمیانه پس از این جنگ همین باشد: ایران را میتوان بمباران کرد؛ اما ایران را نمیتوان از معادلات قدرت در خاورمیانه حذف کرد.
از هرمز تا بابالمندب، از خلیج فارس تا شام، واقعیت جدیدی در حال شکلگیری است؛ واقعیتی که در آن قدرت دیگر صرفاً در پایتختهای دوردست تعریف نمیشود، بلکه در جغرافیای منطقه توزیع شده و در قدرت ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک ایران، تمرکزی بینظیر یافته است.
آینده خاورمیانه را آن کشوری تعیین نخواهد کرد که بلندتر تهدید میکند؛ بلکه آن بازیگری تعیینکنندهتر خواهد بود که بتواند قدرت نظامی، اقتصاد، فناوری، انسجام داخلی، دیپلماسی و عمق اثرگذاری منطقهای را در یک راهبرد واحد به هم پیوند بزند و این، بیش از آنکه مسئله یک سخنرانی در سازمان ملل باشد، مسئله ایرانِ فردای پس از جنگ است.



