بازخوانی یک بازگشت؛ خرمشهر، زادروز یک ملت
آزاد آهنگر، کارشناس مسائل سیاسی طی یادداشتی نوشت: سوم خرداد برای من، بیش از آنکه یک مناسبت ملی باشد، یک تقویم شخصی است. امروز، زادروز من است. اما از سالها پیش، این روز برایم معنایی دوگانه یافت: روزی که هم «بنده» به دنیا آمدم، هم «شهر» دوباره زنده شد.

به گزارش خبرنگار گروه سیاسی شبکه خبری تحلیلی «تیتر۱»، آزاد آهنگران، کارشناس مسائل سیاسی به مناسبت سالروز فتح خرمشهر طی یادداشتی نوشت؛ سوم خرداد سالروز به دنیا آمدن من است و شاید به همین دلیل است که همواره مسئلهٔ «بازآفرینی هویت» در بزنگاههای تاریخی، دغدغهٔ اصلی ذهن بنده بوده است. اکنون از دریچهٔ دانش و مدیریت دانشگاهی، میخواهم روایتی علمی و واقعگرایانه از آن واقعه ارائه دهم و پلی بزنم به روزهای دشوار و پیچیدهای که اکنون در آن نفس میکشیم: روزهای نه جنگ و نه صلح سال ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵.
الف) کالبدشکافی یک پیروزی؛ درسهایی برای علوم مدیریت و راهبرد
عملیات بیتالمقدس را نباید صرفاً در چارچوب تاریخ نظامی تحلیل کرد. این عملیات یک مطالعهٔ موردی غنی در حوزهٔ مدیریت بحران، برنامهریزی راهبردی و مهندسی انگیزش است. نیروهای عملکننده در اردیبهشت ۱۳۶۱ با سه چالش اساسی روبرو بودند:
۱. عدم تقارن اطلاعاتی: دشمن با استقرار گسترده در خرمشهر، بهصورت کامل منطقه را رصد میکرد.
۲. موانع جغرافیایی و مهندسی: عبور از رودخانهٔ کارون و شکستن خطوط مستحکم دفاعی شهر.
۳. زمان محدود: نیاز به تصمیمگیریهای سریع و قاطع.
آنچه این معادله را به نفع نیروهای ایرانی تغییر داد، تلفیق اعتقاد به سنتهای الهی ،خلاقیت میدانی، با انسجام فرماندهی بود. برخلاف تصور رایج که پیروزی را صرفاً به شور و ایمان نسبت میدهد، دادههای عملیاتی نشان میدهد که طراحی عملیات در چند فاز و با محاسبهٔ دقیق نقاط قوت و ضعف دشمن صورت گرفت.
ب) از مسجد جامع تا مدرسهٔ میناب؛ هندسهٔ شقاوت و بقای نمادها
سالها پیش در جریان یک پژوهش میدانی برای مستندسازی تاریخ شفاهی جنگ، با پیک جانبازی همنشین شدم که روایت کرد در روزهای آخر محاصرهٔ خرمشهر، بیسیمچی جوانی پیغامی عجیب از خط مقدم مخابره کرد: «اینجا همهٔ راهها بسته است، اما هنوز صدای اذان از منارهٔ مسجد جامع قطع نشده.» این جمله، فراتر از یک گزارش نظامی، نشاندهندهٔ یک میدان نیروی روانی بود. آن بیسیمچی آمار تلفات نمیداد؛ او بقای یک نماد را گزارش میکرد. این «ادراک از بقا» دقیقاً همان عاملی است که در نظریههای تابآوری اجتماعی به آن پرداخته میشود: مادامی که یک نشانگان هویتی (مثل صدای اذان یا پرچم) زنده بماند، جامعه شکست را نمیپذیرد.
اما جنگ، تنها در سنگرها و مساجد جریان ندارد؛ گاهی بیرحمانه به حیاط یک مدرسه کشیده میشود. در اسفند ۱۴۰۴، مدرسهٔ میناب به یک مسجد جامع دیگر بدل شد، اما این بار نه با منارهای که اذان بگوید، بلکه با ۱۶۸ کودک بیگناه که صدای خنده و شیطنتشان، ناگهان در میان دود و آهن خاموش شد. آمریکا و شرکای جنایتکارش، در امتداد همان منطق تاریکی که روزی خرمشهر را به اشغال درآورد، این بار کلاس درس را آماج قرار دادند. ۱۶۸ دانشآموز، که هر یک میتوانستند مهندس، پزشک و معمار آیندهٔ این سرزمین باشند، تبدیل به آماری تلخ در فهرست جنایات جنگی شدند. اگر مسجد جامع خرمشهر با «صدای اذان» زنده ماند، مدرسهٔ میناب با «سکوت» شهدایش جاودانه شد. این سکوت اما، صدایی رساتر دارد؛ صدایی که از «ادراک بقا» فراتر رفته و به «خشم مقدس بقا» رسیده است. خشمِ زنده ماندن و بازسازی کردن.
این خاطره و این فاجعه، برای بنده که امروز میان اسناد خاکخورده و اخبار آغشته به خون است، به همان اندازهٔ نقشههای عملیاتی ارزشمند است. زیرا نشان میدهد دشمن در نبرد با هویت ما، همواره سراغ نمادها میرود: دیروز مسجد، امروز مدرسه.
ج) سوم خرداد ۱۴۰۵؛ تولد در عصر نه جنگ و نه صلح
امروز، سوم خرداد، شمع تولد بنده با شمع یادبود شهیدان خرمشهر و شهیدان میناب همزمان روشن میشود. در سالهای جوانی، از این همزمانی دلآزرده بودم؛ حس میکردم شادی شخصیام در هیاهوی یک حزن ملی گم میشود. اما اکنون در میانسالی و در مقام یک کنشگر دانشگاهی، آن را یک موهبت میدانم. خرمشهر پس از ۵۷۵ روز اشغال «متولد شد» و بنده نیز هر سال در این روز «متولد میشوم». این همزمانی به بنده آموخت که تولد واقعی یک ملت، یا یک فرد، در لحظهٔ بازپسگیری هویت و سرزمین از چنگ بحرانهاست.
اما بحران امروز ما، از جنس سنگرهای ۱۳۶۱ نیست. ما اکنون در وضعیتی به سر میبریم که نه جنگ است و نه صلح. یک «منازعهٔ خاکستری» تمامعیار که در آن، خط مقدم جبهه از مرزهای جغرافیایی فراتر رفته و به درون اقتصاد، فرهنگ، روان جامعه و حتی کلاسهای درس رسوخ کرده است.
امیر کریمی خانقاه _ تیتر۱
انتهای خبر/



