کلاسِ درسِ مادر بودن
وقتی این شیمی بیمانند را میان راحله ۲۴ ساله و دخترش دیدم متوجه شدم که او انگار به طور غریزی میدانست که چطور هر لحظه برخوردش با دختر کوچکش، شبیه کلاس درس باشد؛ مشتاقش کند بی آنکه اجباری در کار باشد و عشق به وطن را با همین کارهای کوچک و شیرین، یادش بدهد بیآنکه افراطی در میان باشد.

به گزارش گروه سبک زندگی شبکه خبری تحلیلی «تیتر۱»؛ وسط آشپزخانه نشسته بودم و راحله را تماشا میکردم. داشت شکرهای قهوهای رنگ را با سس شکلات مخلوط میکرد و همزمان به سئوالاتم جواب میداد. همه، حتی منِ میان مصاحبه هم منتظر بودیم صدای زنگ فر تازه گرم شده، زودتر بلند شود تا کوکیهای خیس را توی آن بگذاریم. همه یعنی من، دوستان راحله و زهرای کوچک چهار ساله. او بیشتر از همه ذوق داشت. یاد همین چند دقیقه پیش افتادم که با خواهش و تمنا به مادرش میگفت:«میشه منم کمک کنم؟» و مسئولیت هم زدن تخممرغها را به عهده گرفته بود. چشمانش برق زده بود و وقتی راحله پرسید: «میدونی اینا رو برای چی درست میکنیم مامان؟» با همان سر زبان شگفتانگیزش گفته بود:« میبریم برای کسایی که دارن میجنگن…»
زهرا میان ما میدوید و مدام میخواست کاری کند. بیقرار بود. به راحله میگفت:« اونایی که با ما میجنگن، آ سید علی آقا رو شهید کردن اما اون زندهست.» راحله معلم بود؛ گفتم حتما تو یادش دادی رهبری را این طور خطاب کند. قسم میخورد و میگفت خودش این اسم را روی او گذاشته. از روزی که شهید شده به او میگوید «آسید علی آقا». در خانه میچرخد و بیقرار است. مثل همین حالا.
وقتی این شیمی بیمانند را میان او و دخترش دیدم متوجه شدم که او انگار به طور غریزی میدانست که چطور هر لحظه برخوردش با دختر کوچکش، شبیه کلاس درس باشد. مشتاقش کند بی آنکه اجباری در کار باشد و عشق به وطن را با همین کارهای کوچک و شیرین، یادش بدهد بی آنکه افراطی در میان باشد.
دوستان راحله اما سر زهرا را گرم میکردند. هم سن و سال خود راحله بودند. همه دهه هشتادی. صهبا خوشصحبتتر بود و با من گرم گرفت. دانشجو بود. به شوخی گفت: «قبل اینکه بیام میدونستم راحله نه به شیشهها چسب زده نه در و پنجرهها رو بسته, واسه همین غسل شهادت کردم و اومدم.» بقیهشان هم دست کمی نداشتند. زهرا متولد ۸۱ بود و هفت ماهه باردار. از آمدن او بیشتر از بقیهشان متعجب بودم. گفت:« میخوام از حالا نترس بار بیاید و یاد بگیره که به دردی بخوره.» نگاه متعجب مرا که دید، خندید و آرد را روی کوکیها ریخت.
نگاهشان که میکردی همهشان هم رو گرفته و چادر به سر نبودند. صهبا بلوز و شلوار و شال نیمبندی داشت و میگفت دوستانم مرا همین طور پذیرفتهاند. هیچ وقت درباره حجاب من چالش نداشتیم. انگاری که رفقای هیئتی سالهای دبیرستان بودند و حالا شده بودند پای کار جنگ و جبههای زنانه.
پیش از شروع فکر میکردم احتمالا آشپزی همهشان درجه یک است اما فرمان پخت و پز دست راحله بود. بقیهشان هیچ تخصصی در کیک و شیرینیپزی نداشتند اما ترجیح میدادند تا موقعیتی پیش آمده کاری کنند. همچون دوست دیگرشان که شیشه شیر به دست، بچه کوچک راحله را نگه داشته بود و میگفت:« با دل و جونم اومدم بهش کمک کنم تا راحله کاری کنه؛ اون باید کاری کنه.»
شاید تا پیش از پاگذاشتن به خانه راحله باورش برایم سخت بود که مادری با یک بچه ۴۲ روزه در این روزهای بمباران، اصلا تهران مانده باشد. نهایتا اگر جایی را هم برای رفتن نداشت، در خانه میماند و سعی میکرد دوران پس از زایماناش را با استراحت بگذراند.
راحله اما تمام تصوراتم را دگرگون کرد. مادری که فقط ۲۴ سالش بود با دو بچه نهتنها تهران مانده بود بلکه خانهاش شده بود پاتوقی برای رفقایش تا با هم کاری کنند برای یک قدم پیش رفتن در این جنگ. فرصت سرپا شدن پس از بارداری را اغلب زنان برای رسیدگی به خودشان کنار میگذارند اما راحله در خانهای که فاصله کمی هم با مهرآباد زخمی از جنگ داشت، کنار فر ایستاده بود و زل زده بود به کوکیهای برشته که توی سینی جلز و ولز میکردند.
خیال میکردم پخش کردن کوکیها را به ما که عمدتا به نقاط اصابت میرفتیم یا به همسرش بسپارد اما آن روز قبول نکرد. دو روز بعد، وقتی صدای پدافند درست بالای سر ما و در میان آوارهای چند خانه مسکونی به گوش رسید، تماس گرفت و آدرس گرفت تا بیاید برای پخش کردن کوکیها.
همچنان با خودم گفتم شاید تنها برسد اما همه آدمهایی که آن روز در خانهاش دیده بودم به همراه دو بچهاش را با خودش آورده بود. خونسرد آمد، نزدیک محل اصابت پارک کرد، صندوق عقب را باز کرد و شروع کرد به پخش کردن کوکیها میان جهادگران، مردم و نیروهای امدادی. صحنه شگرفی بود؛ بچه ۴۲ روزهاش در ماشین خواب بود. صدای پدافند میآمد و کوکیها بالاخره به دستان صاحبانشان رسیده بودند.
«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبههها ایستاده بودند. سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.
منبع: ایرنا
انتهای خبر/



